چشم به راه
شد نغمه خوان مرغ سحر چشمان من مانده به در
قلبم گواهی میدهد که او نمی آید دگر
ای دل کجا رفته چرا رفته ز من راز خود نهفته
شب تا سحر یک دم ز دست غم دگر چشم من نخفته
تا نوای مرغ سحر برخیزد جام صبرم ریزد طاقت از جان من گریزد
به نامه او گهر افشانم صد ره آن را خوانم درد و غم با دلم ستیزد
به آن امیدم که از در آید
به خنده لب بگشاید تا شاید عقده ها گشاید
روی مه بنماید تا غمم سر آید
کاش گل من خنده زنان آن که بود مونس جان
آید و دل گردد شاد و بی تاب روشنی بخشد بر من چو مهتاب ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۲ ساعت ۴ ب.ظ توسط admin
|